ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند
... ... گاهی وسط یک فکر/ گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند/ داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند/ زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند/ تمامت می کنند
چند شب پیش موقع خواب دل آرام رسید و باز هم مثل همیشه دیر داشت میشد و اونم چونه می زد با باباش که برام از روی کتاب قصه بخون...
من:دل آرام جون بیا من خودم برات قصه میگم...
از اونجاییکه من معمولا شبها از خستگی نای حرف زدن ندارم و زیر بار قصه گفتن نمی رم دل آرام کلی ذوق کرد و با خوشحال رفت تو تختش...
من:یکی بود یکی نبود...
دل آرام(فوری پرید تو حرفم):قصه چی رو می خوای بگی...
من(خوب بذار شروع کنم...نمی ذاری که...):یکی بود یکی نبود...یه مامانی بود...
دل آرام(با ناراحتی):قصه خودتو می خوای بگی...؟؟؟
من(با تعجب...آخه تا حالا قصه ای براش نگفته بودم...):آره خوب...مگه چیه؟
دل آرام:آخه دوست ندارم...غم انگیزه...
من:
یعنی چی غم انگیزه ...من که هنوز حرفی نزدم...
دل آرام(با نا راحتی):خوب بگو...
من:یه مامانی بود...که اسمش الهام بود...
دل آرام:...دیدی گفتم غم انگیزه...
من:
باباجان تو نمی ذاری من حرف بزنم...مگه من گفتم یه مامانی بود که رفت پیش خدا...که غم انگیز باشه...
دل آرام دیگه حرفی نزدو ساکت تا آخر قصه گوش کرد ...خوشبختانه قصه من هم به خیر و سلامت به آخر رسید...
سکوت پر از معناست...خیلی بیشتر از حرف...خیلی بیشتر از پرحرفی
وقتی می پرسن حالمو می گم همه چیز عالیه
هیشکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه

اولین دیکته دل آرام در مدرسه

اولین دیکته دل آرام در خانه

دل آرام در حال رفتن به جشن شکوفه ها
دختر نازنینم
آغاز زندگی تحصیلیت مبارک
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم...اما گریه به من نیاموخت که
چگونه زندگی کنم...تو نیز به من آموختی که چگونه دوست بدارم...اما به
من نیاموختی که چگونه تو را فراموش کنم...
این روزها موهایم را آنقدر کوتاه کردم تا خاطرات انگشتانت را از یاد ببرند...
دیری نپایید...
خاطرات دوباره رویید...
این روزها که دلتنگیم از اشکم بزرگتر است
این روزها که بغض تمام نشدنی ام گلویم را زخم کرده است
این روزها که زندگی برایم ساکن شده
و من حسی برای حرکت...دیدن...و هیچ هیجانی ندارم...تنها و تنها می نوسم...برای خودم برای تو...
دل آرام نازنینم
خیلی زودتر از آنچه تصور می کردم بزرگ شدی...این روزها می توانم تورا روبروی خودم بگذارم...حرف بزنم...آرام آرام اشک هایم را پاک کنی...برایم حرف بزنی...و دلِ تنگم را نوازش کنی...
دختر مهربانم
چقدر خوشحالم که پیش منی...چقدر خداوند را شاکرم که تو کنار منی...
عزیز مهربانم
تو آرام دل منی
مادرم
چطور میتوانم وصف کنم دل داغدارم را ...وقتی به گوشه گوشه خانه ات خیره می شوم و جای خالیت ...همچون بادی داغ و سوزنده به چشمانم فرو می رود...
چطور می توانم حالم را وصف کنم...وقتی عینکت را در گوشه اتاق دیدم ...وقتی بغضم گلویم را چنگ زد...وقتی حس کردم چقدر دلتنگم...
چطور می توانم کشان کشان خودم را به سر مزارت برسانم...خاک خشکِ آفتاب خورده داغ را نوازش کنم...و دل خوش باشم که نوازش های من به تن خسته ات خواهد رسید...
مادرم...مادر مهربان و مقاومم...
چه کردی با دل من...
مادرم
آخرین دیدار من ...آخرین نگاه تو...آخرین های ما...چه حکایت پر دردی است...برای دل تنهای خسته من...
مادرم
من برایت آرامش و بهشت را آرزو می کنم...و تو... برایم صبر بخواه...از خداوندی که اجل را بر تو مقدر کرد...بخواه تا بغض تمام نشدنی ام آرام گیرد...بخواه تا هجوم خاطرات کودکی لحظه ای مرا به حال خود بگذارند...بخواه تا فراموش کنم همه دردها و رنجهایت را ...بخواه تا صبور باشم ...صبور...
به مناسبت تولد دل آرام چند تا عکس گرفتیم ازش تو آتلیه
هرچند که٢۴ خرداد تولدشه...ولی امروز بهم زنگ زدن که سی دیش حاضره...منم هول هول گذاشتم تو وبلاگش...


یادم میاد بعد از به دنیا اومدن دل آرام... دو ماه بعدش روز مادر بود...من تو خونه بودم و در مرخصی...همون اول صبحی یه اس ام اس اومد برام از طرف یکی از دوستانم با این مضمون" امسال اولین سالیه که مادر شدی خانومی...روزت مبارک عزیزم"...
نمی دونم بخاطر حال و هوای بعد از اون حاملگی سخت بود ...یا خستگی های مزمن و شب بیداریهای بعدش... ولی هرچی بود با خوندن این متن نشستم رو زمین و های های گریه کردم...:((( بعد ها هم به دوستم گفتم که چقدر این جمله برای من خاطره شد...نمی دونم چرا اون سال دلم می خواست دل آرام در همون سن دوماهگی یه کاری می کرد ...!!!یه حرفی می زد...!!!ولی این حس مال همون سال بود ...مال همون سال...
دیروز تو اداره حرف روز مادر بود و حاشیه هاش...یادم افتاد بچه که بودم روز مادر یا روز تولد مامانم براش نامه می نوشتم...اما دیروز یهو دلم پر شد از حرف برای تو دختر نازم...
"...دلم می خواست بهت بگم دختر مهربانم می دونی مادر شدن برای من
یعنی آشنا شدن با معصومانه ترین نگاه...
یعنی لمس کوچکترین دست...
یعنی حس گرم ترین آغوش...
یعنی دیدن سادگی ...و صداقتی بی انتها ...
دختر نازنینم من از خداوند متشکرم که حس مادری را تجربه کردم ...با تو ...
با دنیای ساده و ناب کودکی تو...با دستان تو ...و انگشتان کوچکت...که با هر هیجان خیس عرق می شوند...
با چشمان تیزبین تو...
و با ضربان قلب مهربانت که به من زندگی می بخشد..."



