Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
دل آرام

 

دل آرام اینا روز های چهار شنبه می تونن هر اسباب بازیی که خواستن با خودشون ببرن...چهارشنبه صبح موقع رفتن به مهد...

من:دل آرام امروز چهارشنبه است یادت نره اسباب بازی ببری...

دل آرام:می دونم ...می خوام امروز باربی ببرم...

من:تو که می دونی باربی ممنوعه بردنش...می دونی که اجازه نمی دن ببری مهد...یه چیز دیگه بردار...

دل آرام(در حالیکه خیلی شاکی به نظر می رسید):متفکرهرچیزی هم حدی داری...می دونی حدش چیه...؟

من:تعجبنه؟؟؟!!!...

دل آرام:حدش اینه که من هیچ وقت باربی با خودم نبردم...خیلی وقته که نمی ذارن باربی ببریم...حالا دیگه باید بذارن...چون من می خوام امروز باربی ببرم...

من:بله...حالا اگه اجازه ندن چی...؟

دل آرام:شما با مرجان جون صحبت کن دیگه...

و خدا رو شکر مرجان جون هم حد خودش رو دونست و اجازه دادنیشخند...

 

   + الهام - ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧

 

یه مدتی بود دل آرام هی میومد تو خونه و به ما می گفت:تو کلاس یوگا باید لباس ژیمناستیک سفید بپوشیم...چرا برام نمی خری؟؟؟ناراحتمربیمون گفته من شاگرد اول کلاس یوگا هستم...لبخند!!!

بالاخره یه روز جمعه ما رو راهی کرد میدون منیریه و یه دست لباس ژیمناستیک خریدیم...و دل آرام هم با کلی ذوق و شوق روز کلاس با خودش برد و پوشید...

دیروز وقتی از مهد اومد توماشین...

من:دل آرام کلاس یوگا چطور بود؟

دل آرام:مامان مرجان جون گفته دیگه لباس یوگا با خودت نیار...نمی ذاره بپوشم!!!ناراحت

من:چرا؟

دل آرام:می گه خیلی طولش می دی لباس عوض کنی...!!!

امروز رفتم مهد پیش مرجان جون... میگم چی شده؟؟؟چرا گفتین لباس یوگا نیاره...؟

مرجان جون:والا دل آرام خیلی طولش می ده لباس عوض کنه...ما هم سه شنبه ها خیلی سرمون شلوغه...

من:تعجببله...............یعنی فرصت نمیشه لباس عوض کنن...!!!

مرجان جون:نه نه اصلا... بخصوص بعد از یوگا این بچه ها کارگاه علوم دارن...

من:کارگاه علوم ؟؟؟

مرجان جون:بله....اگر هم دیر برن از کلاس عقب می افتن...و من نمی دونم چطوری میتونم براشون جبرانی بذارم...

من:تعجب جبرانی بذارین؟؟؟!!!

و به این ترتیب قرار شد برای اینکه دختر مهد کودکی ما از علوم عقب نیوفته لباس سفیدش رو زیر لباس مهد بپوشه تا نیاز به تعویض نداشته باشه...

   + الهام - ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٧

 

بالاخره بعد از مدتها تونستیم دل آرام رو ببریم برف بازی ...

خیلی بهش خوش گذشت...خیلی...قلب

   + الهام - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٦

 

امروز صبح دل آرام موقع رفتن به مهد من رو وادار کرد که یه کاغذ سفید بردارم و برای مربی مهدش(مرجان جون) نامه بنویسم...

دل آرام:مامان بنویس ..."مرجان جون دل آرام شما رو خیلی دوست داره"...

من:بغل

دل آرام(در حالیکه یک مداد سیاه تو دستش بود و میومد به طرفم):با black بنویس...

من:نیشخند...

موقع نوشتن کلی غر زد که اینطوری ننویس...اینور بنویس...

بلاخره نامه کامل شد...

وقتی رفت مهد یاد خودم افتادم اینکه چقدر وقتی کسی رو دوست داشتم براش می نوشتم...برای دوستام...معلم هام...و بخصوص "مامانم"...

یادمه معمولا روز مادر و روز معلم(چون مامانم معلم بود)براش نامه می نوشتم...

معمولا فردای اونروز بهم می گفت:"الهام جان نامه ات رو خوندم...بارها و بارها...هر بار بیشتر از دفعه قبل اشک ریختم ...نوشته ات بی نظیر بود..."

الانا هم خیلی دلم می خواد برای مامان بنویسم...و بهش بگم:

"مادر مهربانم می دونم یکی از هولناک ترین بیماریها اومده سراغت...می دونم که خیلی تا حالا هم صبوری کردی...می دونم که بیماری خیلی رنجورت کرده و خسته ای... ولی به خدا منم دارم از دست این بغض لعنتی خفه می شم ...نمی تونم به چشمای بی فروغت نگاه کنم و زار نزنم..."

   + الهام - ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

 

قبل از اینکه بگم چرا نبودم و چرا نتونستم وبلاگ دل آرام رو به روز کنم...یه عکس از کریسمس می ذارم که خیلی حال و هوا و حواشی کریسمس به نظرم جذاب و خوشاینده و دوستش دارم...

این مدت به جز اینکه خودم خیلی سراغ کامپیوتر نرفتم ...چشمام هم خیلی خسته بود و تحمل مانیتور رو نداشتم....

مدتها بود که دل آرام از من یه عروسکی رو خواسته بود...از اونایی که مثل بچه نوزاده و چشماش بستس...و یه پستونک هم داره...حتما همتون دیدین...

دیروز بلاخره برای اینکه اونم از این حال و هوای خسته من (که حسابی غمگینش کرده بود)در بیاد رفتم گیشا و براش خریدم...

خیلی خوشحال شد...طفلی اونقدر ازم تشکر کرد که شرمنده شدم...

خیلی دوست دارم این روزا ببرمش خیابون وزرا... یا ویلا... و مغازه های تزئین شده برای کریسمس رو باهم تماشا کنیم...

چون خودم این کارو خیلی دوست دارم و تو دوران دبیرستان و دانشگاه با دوستام اینکارو می کردیم ...البته اون سالها تو این موقع سال حسابی برف هم روی زمین بود و کلی کیف می داد...

 

   + الهام - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱

 

روز شنبه با دل آرام رفته بودیم خرید...

اولین کاری که کردم یه دامن زمستونی که خوشش اومده بود براش خریدم...تو مغازه هنوز با آقای فروشنده داشتم حرف می زدم...دیدم دل آرام هی پالتوی منو می کشه ...بهش می گم چی می گی؟

میگه:وقتی دامنو خریدیم بهم بگو مبارکت باشه دخترم...

من و آقای فروشنده:خندهخنده

موقع برگشت طفلی خیلی خسته شده بود...یه مسافتی رو باید باهم پیاده می رفتیم تا به کوچه مون برسیم(تاکسی خور نیست این مسیرناراحت)...مونده بودم چجوری راضیش کنم این راه رو بیاد...

من:دل آرام بیا باهم تا ۵٠ بشمریم...اینطوری سریع تر می رسیم...

دل آرام:باشه...من خودم می شمرم...

و شروع کرد...١...٢...٣...۴...۵...۶...

خیلی خوب و درست می شمرد...رسید به ٢٠ دیدم خیلی خوب داره ادامه می ده...٢١...٢٢...٢٣...

بعد رسید به ٣٠ و همچنان ادامه داد...

خیلی تعجب کردم ...رسید به ۴٠...۴١...۴٢...

دیگه داشتم شاخ در میاوردم...

رسید به ۵٠...۵١...۵٢...تا ۵٩...و ۶٠

من:تعجبتعجبدر حالیکه ناباورانه نگاهش می کردم...

دل آرام:مامان ...بعد از 60 چند بود...؟؟؟

من:سکوت...

دل آرام:15 نبود؟؟؟؟

من:نیشخند

 

   + الهام - ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦

 

دیشب  من خیلی خسته بودم...بابای دل آرام هم به من گفت:اصلا از من نخواه که قصه بگم ...واقعا خسته ام و نمی تونم...

 از خستگی رفتمو روی تخت افتادمو داشتم فکر می کردم چطوری دل آرامو راضی کنم بدون قصه بخوابه...که یهو دیدم دل آرام با یه دور خیز خودشو انداخت روی من...(که البته با این شوک ناگهانی تقریبا نصف خوابم پرید...سبز)

بعد درحالیکه دستاشو حلقه کرده بود دور گردنم و به صورتم خیره شده بود(ولی معلوم بود فکرش جای دیگس)بهم گفت:نمی دونم کی بزرگ میشم...ناراحت؟؟؟...باکی ازدواج می کنم...؟؟؟

من: (آیکون  از تعجب شاخ درآورده و خواب کاملا از سرش پریده)  تعجب

دل آرام:بگردم یکی رو پیدا کنم غمگینم نکنه...  مژه

من: (آیکون از تعجب نفسش بند اومده)  تعجب

دل آرام(در حالیکه همچنان به من خیره شده بود ولی به چیز دیگه ای فکر می کرد): یکی باشه که اشکم رو  در نیاره...  خیال باطل

من: (آیکون از شدت شوک وارد شده حرف نمی تونه بزنه)  تعجب

دل آرام: بگردم یه پسر خوب پیدا کنم...

من:نیشخندتعجبنیشخندتعجبتعجب...دخترم این حرفها مناسب سن شما نیست...شما هنوز خیلی کوچولویی...باید بزرگ شی...بری مدرسه...بری دانشگاه...اونوقت باهم راجع بهش حرف می زنیم...حالا هم بدو برو تو تختت بخواب که فرشته مهربون الان میاد تو اتاقت برات جایزه بذاره ..می بینه تو تختت نیستی ...بعد جایزه رو با خودش می بره ها...می بره می ذاره زیر بالش یه بچه خوب دیگه که تو تختش خوابیده...قلب

و دل آرام در حالیکه همچنان فکر میکرد...رفت به سمت اتاقش...

 

   + الهام - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤

 

دل آرام:...مامان...مامان...

من:بله...

دل آرام:مامان جون...مامان جووووووووون...

من:بله...

دل آرام:مامانی...مامان...

من:...ای وای دل آرام...چقدر مامان مامان می کنی...:(

دل آرام:...ناراحتخوب من اسم شما رو باید چی صدا کنم...؟

من:خوب دخترم وقتی صدا کردی بعدش حرفتو بزن...لبخند

دل آرام: می خواستم بگم...اولا...(مکث طولانی)

من:خوب...

دل آرام:دوما...(مکث طولانی...)

من:خوب...

دل آرام:ضمنن...(مکث طولانی)

من:...ای وای دل آرام دیوونه شدم...بسهآخ

   + الهام - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٧

 

تو این مدت که کامپیوترم خراب بود خیلی فکر کردم...به اینکه اصلا بیامو نوع نوشتنم رو عوض کنم...مثلا مثل نوشین بنویسم ...اینکار حسنش اینه که خاطرات(خوب یا بد) با تمام جزئیات ثبت می شه ...که خیلی می تونه جالب باشه...

یا مثلا  مثل "خانوم الف "بنویسم که خیلی آموزنده و کاربردی می نویسه...

یا اینکه اصلا یه مدت نوشته هایی رو بنویسم که مدتهاست فکرم رو درگیر کردن...

دیروز داشتم دفترخاطراتمو ورق می زدم ...دیدم در فروردین 86 یه مطلبی نوشتم که به نظرم جالب بود...

یعنی راستش آرزو  دی ماه سال 85 یه مطلبی نوشته بود در مورد بچه...که وقتی اونروز خوندمش یه چند دقیقه ای خیره به مانیتور نگاه می کردمو و گریه کردم...و چند ماه بعد من در جواب آرزو در نهایت خستگی براش نوشتم:

بچه

 یعنی:پابرهنه در خانه راه رفتن تا حتی صدای صندل تو خوابش را بهم نریزد... 

یعنی: وقتی خواب است بی صدا حرف زدن و با ولوم 3 تلویزیون دیدن...

یعنی:وقتی خواب است تلفن را از پریز کشیدن...موبایل را خاموش کردن...وبی خبری از همه کس و از هرچه مهم یا غیر مهم است تا او آسوده باشد...

یعنی:وقتی خسته ای و آرزوی داشتن کوچکترین استراحتی را داری همه خواسته های او را بر خودت ترجیح دهی...

یعنی:برای تهیه غذای تازه روزانه او...برای اینکه هر روز غذایش تازه باشد و از 7 گروه غذایی حتما استفاده شود با همه خستگی های روحی و جسمی ناشی از استرس های تمام نشدنی به چندین مغازه رفتن...مواد اولیه تازه خریداری کردن...بعد با همه خستگی اول بچه را که در ماشین به خواب رفته ازپارکینگ تا درب خانه بغل کردن...با هزار مکافات (بچه بغل...کیف به دست...ساک مهد کودک رو دوش...)کلید را چرخاندن و بچه را به تختش رساندن...بعد دوباره تا ماشین رفتنو کلی خرید را تا خانه حمل کردن...بعد جمع و جور کردن...و پاک کردنو ...خرد کردن...و آماده کردن....

و بعد

با هزار شعر و آواز و التماس و قصه و حکایت 3-2 قاشق به او خوراندن...!!!

و فردا همه چیز از نو...

یعنی:وقتی از مهد کودک تماس می گیرند یه کم تب داره بیاین ببرینش...طپش قلب گرفتن...مرخصی گرفتن...با شتاب تا مهد رفتن...در آغوشش کشیدن...تا خانه برایش شعر خواندن...دستانش را نوازش کردن...دلداریش دادن...بهانه هایش را حوصله کردن...سر راه داروخانه رفتن...دارو خریدن...از سوپری خرید کردن...آوردن... خوراندن ...و انرژی دادن ...و انرژی دادن...و انرژی دادن و...آخر شب که بالاخره او کمی سر حال می شود و آرام به خواب می رود خودت پس  می افتی و بی هوش می شوی!!!

یعنی:وقتی خودت آنقدر خسته ای که یکساعت است تشنه ای ولی توان بلند شدن و آب خوردن نداری ولی وقتی او می گوید "آب آب" بلند می شوی و به او آب می دهی ...و با اینهمه یادت می رود خودت هم تشنه بودی و یک لیوان آب بخوری ...فقط یک فنجان به او آب می دهی و بر می گردی!!!

یعنی:در هوای سرد لباس گرم و کاپشن و شال و کلاه و چکمه و دستکش به او می پوشانی ولی خودت آنقدر هولی که یا شالت را نمی اندازی... یادستکشت جا می ماند ...یا چتر بر نمی داری...

 

 

پ.ن:این متن خیلی طولانی بود...کوتاهش کردم...

   + الهام - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٠

 

سلاممممممممممممممم

ببخشید یه مدت کامپیوترم مشکل داشت...نمی تونستم آپ کنم...

خیلی زود بر میگردم...

   + الهام - ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩