روز زن و روز مادر به همه شما دوستان گلم مبارک
این روز رو بهانه می کنم و نامه ای رو که بابام به تازگی برای مامانم نوشته اینجا می گذارم...










همه جا به دنبال تو می گردم
همه جا به دنبال تو می گردم. من مهر و محبتی را گم کرده ام که شعله های آن در درون قلب کوچک و پاک تو زبانه می کشد...
اینک تو پس از 45 سال همچون پرنده ای سبک بال به آسمانها گریختی...خاطره تو اگرچه پایانی غم انگیز داشت ولی یگانه یادگار جوانی من است...و اکنون روزهاو شبها را در انتظار بازگشت تو می گذرانم و هر دم در این اندیشه هستم که شاید سعادت از دست رفته را باز یابم...
ای محبت های گمشده من ،جوانی در پی بی خبری گذشت و پیری هم به دنبال آن در حسرت و ناکامی در حال سپری شدن است...
دریغا از این عمر که تمامش در پی یافتن سعادتی موهوم از دست رفت...
دور از تو در این شبهای تیره چشم به سایه های توهم انگیزی دوخته ام که دور را دور مرا فرا گرفته اند.
صبحگاهان نسیمی که از دور می وزد بوی دل انگیز تو ر ا می آورد و همواره در سکوت وهم انگیزی که اطرافم را فرا گرفته صدای روح پرور تو در گوشم طنین می اندازد...
سحرگاهان در میان نورافشانی خورشید نگاه نافذ و زیبای تو را تماشا می کنم و شامگاهان در تبسم ماه صورت ملکوتی و پر شکوه تو را می بینم...
من به دنبال محبت های گمشده ای می گردم که چون کیمیای سعادت آن را از دست داده ام و این شب های تیره و تار را به امید حس دوباره آنها، به صبح می رسانم.
گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی
این روزها حال و هوای دل آرام منو می بره به همون حال و هوای کلاس اول خودم...چقدر خودمو دوست داشتم شبیه مامانم کنم...روسری های کوچیکشو کش برم...براش شعر بگم...جمله های موزون ...کلمات عاشقانه...
از بعضی جمله ها و کلماتش عکس گرفتم ولی نتونستم بذارم تو وبلاگش...:((
این روزها یه وقتایی می بینم اونقدر بزرگ شدی که از تعجب حیرت می کنم... یه وقتایی هم چهره معصومانه و کلمات کودکانه ات به من یادآوری می کنه که هنوز خیلی کوچولویی عزیزم...
این روزها خیلی دلتنگم خیلی...
این روزها وقتی بغض تموم نشدنی ام را می بلعم...در آغوش کشیدنت چه آرامشی است برای گلوی زخمی و ورم کرده من...
این روزها بوی بهار اذیتم می کنه...اما چه خوب که بهار را در کنار تو ام ...در کنار تو...
ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند
... ... گاهی وسط یک فکر/ گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند/ داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند/ زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند/ تمامت می کنند
چند شب پیش موقع خواب دل آرام رسید و باز هم مثل همیشه دیر داشت میشد و اونم چونه می زد با باباش که برام از روی کتاب قصه بخون...
من:دل آرام جون بیا من خودم برات قصه میگم...
از اونجاییکه من معمولا شبها از خستگی نای حرف زدن ندارم و زیر بار قصه گفتن نمی رم دل آرام کلی ذوق کرد و با خوشحال رفت تو تختش...
من:یکی بود یکی نبود...
دل آرام(فوری پرید تو حرفم):قصه چی رو می خوای بگی...
من(خوب بذار شروع کنم...نمی ذاری که...):یکی بود یکی نبود...یه مامانی بود...
دل آرام(با ناراحتی):قصه خودتو می خوای بگی...؟؟؟
من(با تعجب...آخه تا حالا قصه ای براش نگفته بودم...):آره خوب...مگه چیه؟
دل آرام:آخه دوست ندارم...غم انگیزه...
من:
یعنی چی غم انگیزه ...من که هنوز حرفی نزدم...
دل آرام(با نا راحتی):خوب بگو...
من:یه مامانی بود...که اسمش الهام بود...
دل آرام:...دیدی گفتم غم انگیزه...
من:
باباجان تو نمی ذاری من حرف بزنم...مگه من گفتم یه مامانی بود که رفت پیش خدا...که غم انگیز باشه...
دل آرام دیگه حرفی نزدو ساکت تا آخر قصه گوش کرد ...خوشبختانه قصه من هم به خیر و سلامت به آخر رسید...
سکوت پر از معناست...خیلی بیشتر از حرف...خیلی بیشتر از پرحرفی
وقتی می پرسن حالمو می گم همه چیز عالیه
هیشکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه

اولین دیکته دل آرام در مدرسه

اولین دیکته دل آرام در خانه

دل آرام در حال رفتن به جشن شکوفه ها
دختر نازنینم
آغاز زندگی تحصیلیت مبارک
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم...اما گریه به من نیاموخت که
چگونه زندگی کنم...تو نیز به من آموختی که چگونه دوست بدارم...اما به
من نیاموختی که چگونه تو را فراموش کنم...
این روزها موهایم را آنقدر کوتاه کردم تا خاطرات انگشتانت را از یاد ببرند...
دیری نپایید...
خاطرات دوباره رویید...
این روزها که دلتنگیم از اشکم بزرگتر است
این روزها که بغض تمام نشدنی ام گلویم را زخم کرده است
این روزها که زندگی برایم ساکن شده
و من حسی برای حرکت...دیدن...و هیچ هیجانی ندارم...تنها و تنها می نوسم...برای خودم برای تو...
دل آرام نازنینم
خیلی زودتر از آنچه تصور می کردم بزرگ شدی...این روزها می توانم تورا روبروی خودم بگذارم...حرف بزنم...آرام آرام اشک هایم را پاک کنی...برایم حرف بزنی...و دلِ تنگم را نوازش کنی...
دختر مهربانم
چقدر خوشحالم که پیش منی...چقدر خداوند را شاکرم که تو کنار منی...
عزیز مهربانم
تو آرام دل منی
نظرات ()

