امروز برای اولین بار دل آرام می خواست خودش وبلاگش رو آپ کنه...منم پیج رو باز کردم تا خودش تایپ کنه خاطره امروزش رو...

 

«من دل آرام هستم...خو شحالم که مامانم برام یه وبلاگ درست کرده لبخندلبخندلبخند...

امروز پنجم خرداد بود... صبح که بیدار شدم  مامانم رفته بود سر کار... مثل همیشه  بعد از شستن دست و صورت...و مسواک با بابا یه صبحانه ای خوردیم...لباس پوشیدم و راه افتادیم سمت مدرسه برای گرفتن کارنامه...خوشبختانه خیلی خوب بود ...و فینال زبان هم صد شدم...بهمون جایزه ماشین حساب دادن...همونجا بابا برای فوق برنامه من رو ثبت نام کرد...همون کلاسایی که دوست داشتم...زبان انگلیسی و صخره نوردی و ژیمناستیک...از اونجا بابام من رو رسوند اداره ی مامانم... از اونجا با یکی از دوستان مامانم رفتیم برای خرید هدیه ای که مدتها بود منتظرش بودم...یعنی میکروسکوپ...!!! ازاونجاهم  رفتیم کافی شاپ و کاپوچینو با کیک شکلاتی خوردیمخوشمزه...اونجا پدر ومادر «مادرخانومی در زی زی گولو » رو دیدیم...مامانم گفت :این آقا داوود رشیدی و این خانم برومند هستن...

بعد رفتیم یه مغازه لوازم تحریر فروشی . برای سال آینده کلی وسیله خریدم...قلبقلبحالا الان بسیار حس خوبی دارمبغل

   + الهام - ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٥

 

خیلی وقته می خوام بنویسم...ولی دیگه نه من اون آدم همیشگی ام...و نه حس هام...راستش امروز اومدم یان شروع نوشتن در سال جدید رو بهانه ای کنم برا ی دخترم و آرزو هایی رو که همیشه براش داشته و دارم رو بنویسم...

دختر مهربان و دوست داشتنی من...

آرزو می کنم در سال جدید لبخند از لبانت پر نکشه... و در شرایط سخت هم به زیبایی های زندی بتونی لبخند بزنی...

آرزو می کنم همیشه حس زیبایی شناسی قوی ای داشته باشی... و مثل درک زیبایی های یک منظره از طبیعت... یا غرق لذت شدن با خوندن کتاب های خوب و ارزشمند... نت های موسیقی ای که می نوازی هم روحت رو تحت تاثیر قرار بده...

آرزو می کنم استعدادهات رو بشناسی... و مناسب ترین راه رو با توجه به روحیاتت انتخاب کنی...

دوست دارم از داشته هات احساس رضایت بکنی و حس خوشبخت بودن رو موکول به آینده ای نامعلوم نکنی...

آرزو می کنم تو هر سنو سالی که باشی کودک درونت شاد و فعال باشه و با چیزهای کوچک هم احساس شادی کنی...

آرزو می کنم از زندگی نا امید نشی...هیچ وقت از شروعی دوباره و آغازی دیگر دلسرد نشی...

آرزو می کنم بصیرتی کسب کنی که بتونی به موقع از هر اتفاقی درس بگیری...تا دنیا مجبور نباشه اون درس رو بارها و بارها برات تکرار کنه...

آرزو می کنم بدونی توی دنیا اولویت اول خودت و زندگیته و برای هیچ کس فداکاری بیشتر از توانت نکن تا بعدها از دیگران توقع فداکاری هم نداشته باشی...

آرزو می کنم با کسانی دوست بشی که با هم حرفهای مشترک داشته باشین...و توان درک تو و همه شرایطت رو داشته باشن و بتونن در روزهای سخت زندگی کنارت باشن...

   + الهام - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳

 

بازهم بی انگیزگی از یک طرف ...نبودن امکان آپلود عکس از طرف دیگر و تنبلی هم مزید بر علت... دست به دست هم داد تا یک غیبت طولانی داشته باشم...هرچند می دانم دیگر این وبلاگ مثل گذشته خواننده ندارد... ولی دلم می خواهد به خاطر ثبت خاطرات دل آرام اینجا را سرپا نگه دارم...

دل آرام چند ماه میشه که با ریاضیات و مسئله های ریاضی به طور جدی درگیر شده...از  اون طرف حساب و کتاب هم خیلی دوست داره...مثلا اینو چند می خریم؟...این چنده؟...و پولی رو که گاهی به عنوان تشویق در بعضی موارد از ما می گیره با دقت و وسواس جمع می کنه...

از اون طرف یه روز کلی منو سوال پیچ کرد در مورد بانک...و حساب بانکی و اینجور چیزا که تقریبا یکساعت داشتیم تو ماشین باهم به زبان ساده گفتمان می کردیم....منم همونجا دیدیم خیلی ذوق داره بهش گفتم می خوای امسال من به جای کادوی عید بهت پولشو بدم ...با پولهایی هم که جمع کردی بریم یه کدوم از این بانک هایی که دوست داری یه حساب باز کنیم...که این پیشنهاد من با استقبال بسیار زیادی از جانب دل آرام مواجه شد...

و بالاخره ما پنج شنبه رفتیم و برای دل آرام برا ی اولین بار یه حساب پس انداز باز کردیم و براش کارت بانکی هم گرفتیم که نمی تونم بگم چقدر خوشحال بود...و اونقدر بی قرار بود برای تموم شدن پروسه و گرفتن کارت بانکی که پر کردن فرم های بانکی و سوالات مکرر اون دم باجه ...کامند بانک رو هم روده بر کرده بود...

پ.ن:لطفا تو دلتون مسخره نکنین که چطور تا حالا حساب براش باز نکردم...!!!

از اونجاییکه حدس می زنم ممکنه تا سال نو پست دیگه ای نذارم...پس

پیشاپیش سال نو مبارک

 

   + الهام - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٢

 

دیروز دل آرام وقتی از مدرسه اومد با ذوق و شوق فراوان گفت:مامان می دونی امروز من شعر گفتم؟

من:نه...!!!تعجب

دل آرام:آره باور نمی کنی...الان برات می خونم...و از تو کیفش دفترچه یادداشتشو در آورد و شروع کرد به خوندن...

" یک روز آفتابی کنار حوض بودم

  پنج گربه کوچک کنار حوض دیدم

  شاپرکی آمد کنار حوض نشست

  او خیلی زیبا بود، از گل هم زیباتر

  آنقدر که زیبا بود، چشمم به او مست شد

  شب شد وقت خواب بود...

  به یاد پروانه، خواب بر سرم نماند"

و این شد اولین شعر دختر ناز ماقلب

   + الهام - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

از همون موقع هایی که ما مدرسه می رفتیمو و زمستونها سرد تر از حالا بود فصل گل نرگس که میشد من مست می شدم... مست...اون وقتها گل فروشها تو خیابون نبودن...و باید می رفتیمو از خود گل فروشی نرگس می خریدیم...

تو راه دبیرستان ما یه گل فروشی بیشتر نبود و من چون اغلب پیاده مسیر خونه تا مدرسه رو می رفتم توی راه حتما یه سر یه ویترین گل فروش می زدم...نرگس ها اغلب تو یه گلدون نزدیک در بودن و به راحتی دیده می شدن...هرچند دوست داشتم کل گلدون رو بخرم ...یعنی من کلا نرگس رو تو حجم زیاد دوست دارم...ولی خوب بودجه بچه دبیرستانی اون موقع ها اینقدر نبود!!!

در طول زمستون چند باری بالاخره خودمو راضی می کردمو برای خرید اون نرگس های خوش آب و رنگ می رفتم تو مغازه...تو اون برف...با اون چکمه هایی که روش کلی برف نشسته بود و دستکش هایی که باید با کلی بار و بونه مدرسه به زحمت در میاوردمو و پول آقا رو می دادم...بهش می گفتم تزئین نمی خوام...فقط یه زرورق بپیچ دورش تا دستکشمو خیس نکنه...و تا خونه از بوش مست می شدم...دم خونه که می رسیدم با کلی ذوق و شوق گل رو می دادم به مامانم...و می گفتم ازم نپرسه برای چی و به چه مناسبت ....ولی من دلم خواسته براش گل بگیرم...مامانم هم یه لبخندی می زد و دنبال گلدون میرفت تا نرگسها رو توش بذاره...

سالها بعد وقتی بزرگتر شدم! همیشه فصل نرگس که میشد با خودم می گفتم امسال اولین نرگس رو کی برام می خره؟(حالا نه اینکه هرسال یکی برام می خریده!!!) ولی کلا چند سالی بود که فصل زمستون برای خرید نرگس لفتش می دادم...هی می گفتم صبر می کنم ببینم امسال اولین نرگس رو کی برام می خره!!!

تا اینکه امسال وقتی اولین نرگس رو دیدم طاقت نیاوردم...هرچند فقط قیمت کردم و رد شدم...ولی فرداش که یه گل فروش اومد کنار ماشین و گل های نرگس شو نشونم داد دلم ضعف کرد...شیشه رو کشیدم پایین...یه نگاه به کل گلها کردم...دلم می خواست همه رو یه جا می خریدم...ولی تا بخودم بیام گل فروش گفت:دسته ای پنج تومن...!!! ...من دیدم خیلی گرون میشه همش...با دلخوری فقط چند تا دسته گرفتم...(نا مردا هر سال این دسته هاشونو لاغرتر می کننناراحت)...گذاشتم بالای داشبورد...رفتم تو فکر...امسال مامانم که نیست...کاش بود و این نرگس ها رو می بردم براش...

غرق همین فکرا بودم که دیدم رسیدم دم مدرسه دل آرام...رفتم تو مدرسه...مثل همیشه خودشو انداخت تو بغلم...منم بوسش کردم ...نزدیکای ماشین که رسیدیم گفتم:مورچه خانم می دونستی برات سورپرایز دارم...دل آرام چشماش برق زد...چی خریدی...؟؟؟من:فکرشم نمی کنی...من برای دختر گل خودم یه عالمه گل نرگس خریدم...

دل آرام در حالیکه خودشو دوباره انداخت تو بغلم...فریادی از شادی کشید...کلی بوسم کرد...و رفت کنار ماشین ...کلی ذوق کرد از دیدن گل ها و تا خونه بارها و بارها گل ها رو برداشت و بو کرد... منم واقعا می دیدم مست میشد...

امروز امدم تو ادره در کیفمو که باز کردم دیدم دل آرام تو یه تیکه کاغذ باریک که بهش یه گل کوچیک هم چسبونده نوشته:" مادر عزیزم من بزودی برایت گل خواهم گرفت"...

وقتی این نوشته رو دیدم پاهام سست شد...یه حالی شدم...نمی دونستم اینو برای چی نوشته...و چرا؟؟؟چشمام پر شد از اشک ...یاد نامه هایی افتادم که تند وتند برای مامانم می نوشتم...و هربار بهم می گفت:نامه هات رو خیلی دوست دارم...بارها و بارها از روش می خونم...و هربار به گریه می افتم...

   + الهام - ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۳

 

در مدرسه دل آرام اینا یه رسم یا شاید برنامه خوبی که وجود داره اینه که اول هر سال یه سررسید بهشون می دن و بچه ها رو تشویق می کنن تا خاطراتشونو بنویسن...هر مدل که دوست دارن ...حتی شده 2 خط...

این عادت دل آرام رو دوست دارم و خیلی اوقات خیلی بانمک می نویسه...مثلا چند رو ز پیش دیدم نوشته بود:

"امروز سه شنبه است. امروز کلاس نقاشی و کامپیوتر داشتیم. ما هر وقت در کلاس کامپیوتر می رویم یک صدایی می آید و هم همه برپا میشود و سیستم ها را قفل می کنند.! وقتی این اتفاق می افتد همه اش می گویند در روزنگارهایتان می نویسیم ها...در روزنگارهایتان می نویسیم! حتی اگر سرفه کنیم اشکال دارد...و ما نمی دانیم چرا؟ خسته شدیم از بس تذکر گرفتیم...ما همیشه آرزو می کنم هیچ وقت سه شنبه نشود. وقتی وارد کلاس می شویم یک نفس عمیق می کشیم و مراقبیم تا صدایی از کسی در نیاید...!"

دیگه لازم به گفتن نیست که حال و روز من بعد از خوندن این خاطره چطوری بود...

   + الهام - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۳

 

روز جهانی کودک مبارک

 

این نامه هم به مناسبت همین روز تقدیم به کودک دلبندم

 

دختر مهربانم

خیلی اوقات از خودم می پرسم آیا می توانم به داشتن کودک دیگری بعد از تو بیندیشم...؟؟؟که می بینم بلافاصله پاسخش در ذهنم می چرخد...نه!!!مگر نه اینکه آنها هم از همان بهشتی خواهند آمد که تو آمدی...

می دانم تجربه ناب دیدن تو دیگر تکرار نمی شود...همان اولین دیدار که نه ماه انتظارش را کشیدم...در یک لحظه عشقی خالص و ترسی بزرگ به دلم ریخت...دلم می خواست با تمام وجود ازت مراقبت کنم ولی حتی از لمس کردنت می ترسیدم...

ولی اولین باری که دستم رو روی سرت کشیدم و زیر لب گفتم:عشق من .................همه ترس هایم ریخت...انگار تکه ای از قلبم را برهنه در برابرم می دیدم و می خواستم با تمام وجود مراقبش باشم......هیجان زده و بغض آلود برایت حرف زدم...پوست دستان مشت شده ات را بوییدم...بوسیدم...و...

مامانم کنارم بود...ابراز عشقم را به تو دید...نمی دانم چه حسی داشت...ولی من بی اختیار به یاد خاطراتی افتادم که از روز تولدم برایم گفته بود...از زایمان بسیار سختش... از اینکه بعد از آن زایمان سخت من هم خیلی دیر تنفس را شروع کرده بودم و او چقدر ترسیده بود...آن لحظه دوست داشتم هم تو و هم مامان رو باهم در آغوش بگیرم...باهم...

 

معجزه زندگی من

می دانی که هنوز پوست تنت بوی بهشت می دهد؟

می دانی که معصومانه ترین نگاهها را در چشمان تو دیده ام؟

می دانی که همه دلتنگی هایم را در کنار تو پر می کنم...؟

می دانی...

 

دختر نازنینم

 

می خواهم بگویم روز جهانی کودک مبارک به تو و به همه کودکان ...به دستانتان...به

معصومیت نگاهتان...به قلب مهربانتان...به ذهن پاک و خلاقتان...به همه وجودتان مبارک

 

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 

   + الهام - ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٧

 

این تعطیلات اولین تعطیلات تابستانی بعد از یک سال تحصیلی برای دل آرام بود...هرچند اوایلش به دلیل اسباب کشی و جابجایی بسیار پر درد سر ما خیلی پر استرس گذشت اما من خیلی تلاش کردم این تابستان برای دخترم خاطرات خوشی داشته باشد...از اونجاییکه انتظار داشتنم با توجه به باسواد شدنش خودش خاطراتشو بنویسه ...تا حالا صبر کردم!!!...وقتی دیدم تو سررسیدش خبری از نوشتن نیست خودم می نویسم براش تا یادگاری بمونه و لذتشو ببره...

دل آرام اول خرداد تعطیل شد!!! ما هم قرار بود اواخر خرداد جابجا شیم...گفته بودم که اصلا ما این جابجایی رو به خاطر دل آرام داشتیم...برای اینکه کمتر تو خونه تنها بمونه کلاسهای روزهای زوج مدرسه که شنا و زبان بود ثبت نام کردیم ...روزهای فردهم می بردمش پیش بابام...

ما از همان اول خرداد آروم آروم شروع کردیم به بستن وسایل ...ولی بلاتکلیفی خریدار در پرداخت پول ...ما رو هم بلاتکلیف گذاشت و تا اواسط تیر ماه ما وسط 30 تا کارتن بسته بندی شده نشسته بودیم و حرص می خوردیم!!!...هرچند اون روزها پر شد از خاطرات ریز ودرشت برای دل آرام...ما یه همسایه داشتیم که دو تا بچه هم سن و سال دل آرام داشتن یه پسر به نام دانا و یه دختر به نام مانا که معمولا به جز چند قهر و آشتی کودکانه خیلی خوب باهم بازی می کردن...تو این ماه آخر که ما اونجا بودیم من برای اینکه دل آرام بتونه لذت تعطیلات رو حس کنه هر روز عصر یه قرار بازی با این بچه می ذاشت و منم با همه خستگی وقتی از سر کار می اومدم یه عصرونه (ساندویچ، پیتزا، ساندویچ میکر...یا انواع نوشیدنی های خنک و تابستانی که دل آرام خیلی دوست داره مثل میلک شیک توت فرنگی یا طالبی...) رو آماده می کردم و ازشون پذیرایی می کردم...و روزهایی که به دلیل کلاسهای مختلفی که دل آرام یا مانا داشتن و قرار بازی و عصرونه کنسل میشد (از اونجاییکه دل آرام عاشق پیک نیک رفتنه)من همون ساندویچو آماده می کردم و می رفتیم بیرون و غذامونو اونجا می خوردیم...

چند تا پنچ شنبه و جمعه هم برای خریدهای ریز و درشت خونه جدید رفتیم بیرون... وقتی با خود دل آرام برای چیدمان اتاق جدیدش همفکری کردیم قرار بر این شد که یه تغییر دکوراسیون تازه بدیم به اتاقش هرچند به دلیل کمبود جا مجبور شدیم کتابخونه خودمونو بذاریم تو اتاق دل آرام و این باعث شد دخترم از داشتن میز و آیینه صرف نظر کنه و بسیار زیاد با ما همکاری کرد...

جابجایی با همه فراز و نشیبش اواخر تیرماه انجام شد وما بالاخره با یه آرامش نسبی ماه رمضون رو شروع کردیم...دل آرام دو یا سه روز روزه کله گنجشکی گرفت که من شب اول بهش یه جایزه کوچولو دادم...از اونجاییکه ماه رمضون ساعت اداری ما شده بود 9 صبح تا 2 بعد از ظهر خیلی بیشتر می تونستم کنار دل آرام باشم... ماه رمضون امسال یکی از بهترین ماه رمضونهای زندگی من بود...در نهایت آرامش گذشت چند تا کتاب ریز و درشت خوندم و کلی کسر خوابمو جبران کردم...خیلی آرمشی بود برام خیلی ...

از 17 مرداد تا به مدت 10 روز کاری تعطیلات تابستانی دادن بهمون ...که تونستیم یه سفر سه روزه بریم کلاردشت...که به دل آرام خیلی خوش گذشت...این اولین تجربه سفر دسته جمعی بود که با خاله و دایی و دختر خاله هاش به شمال داشت...

از اونجاییکه از آخر مرداد کلیه کلاسهای تابستانی مدرسه تعطیل شد دل آرام هم تعطیل شده و مونده تو خونه و فقط کلاس پیانو یک روز در هفته براش مونده...

این هفته دل آرامو بردیم آتلیه و با کلی تاخیر (از زمان تولدش) ازش عکس گرفتیم...

دیگه چیزی از تعطیلات نمونده...

بوی مهر و پاییز از همین الان داره منو مست می کنه...بی قرارشم...

   + الهام - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٥

 

دختر نازنینم میدونی که امسال نشد برات تولد بگیرم...می دونی که به خاطر نبودن مامان جونی و  اینکه مجبور بودی تو خونه تنها بمونی ...و از اون طرف نگرانی های من و بابات مجبور شدیم خونه رو جابجا کنیم و بیایم نزدیکی های اداره من!!!

می دونی که همین جابجایی خونه هنوز ادامه داره و تموم نشده...و متاسفانه تولد تو هم همزمان شد با این جابجایی ها...

دختر گلم هرچند دوست داشتی دوستات و دعوت کنی و از اول سال تحصیلی منتظر این روز بودی ولی خوشحالم که تونستیم به کمک بابا خوشحالت کنیم و هدیه مورد علاقه ات رو برات بخریم...(یک عدد صندلی راک چوبی بچه گانه!!!)و یه تولد کوچولو تو پارک برات برگزار کنیم...

دختر مهربانم تو بهترین و لطیف ترین هدیه خداوندی برای من...

7 ساله شدنت مبارکقلب

   + الهام - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸

 

 

روز زن و روز مادر به همه شما دوستان گلم مبارک

 

  این روز رو بهانه می کنم و نامه ای رو که بابام به تازگی برای مامانم نوشته اینجا می گذارم...

 

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

همه جا به دنبال تو می گردم

     همه جا به دنبال تو می گردم. من مهر و محبتی را گم کرده ام که شعله های آن در درون قلب کوچک و پاک تو زبانه می کشد...

اینک تو پس از 45 سال همچون پرنده ای سبک بال به آسمانها گریختی...خاطره تو اگرچه پایانی غم انگیز داشت ولی یگانه یادگار جوانی من است...و اکنون روزهاو شبها را در انتظار بازگشت تو می گذرانم و هر دم در این اندیشه هستم که شاید سعادت از دست رفته را باز یابم...

 ای محبت های گمشده من ،جوانی در پی بی خبری گذشت و پیری هم به دنبال آن در حسرت و ناکامی در حال سپری شدن است...

دریغا از این عمر که تمامش در پی یافتن سعادتی موهوم از دست رفت...

دور از تو در این شبهای تیره چشم به سایه های توهم انگیزی دوخته ام که دور را دور مرا فرا گرفته اند.

 صبحگاهان نسیمی که از دور می وزد بوی دل انگیز تو ر ا می آورد و همواره در سکوت وهم انگیزی که اطرافم را فرا گرفته صدای روح پرور تو در گوشم طنین می اندازد...

سحرگاهان در میان نورافشانی خورشید نگاه نافذ و زیبای تو را تماشا می کنم و شامگاهان در تبسم ماه صورت ملکوتی و پر شکوه تو را می بینم...

    من به دنبال محبت های گمشده ای می گردم که چون کیمیای سعادت آن را از دست داده ام و این شب های تیره و تار را به امید حس دوباره آنها، به صبح می رسانم.

 

گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد        لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی

 

   + الهام - ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۸
← صفحه بعد