این تعطیلات اولین تعطیلات تابستانی بعد از یک سال تحصیلی برای دل آرام بود...هرچند اوایلش به دلیل اسباب کشی و جابجایی بسیار پر درد سر ما خیلی پر استرس گذشت اما من خیلی تلاش کردم این تابستان برای دخترم خاطرات خوشی داشته باشد...از اونجاییکه انتظار داشتنم با توجه به باسواد شدنش خودش خاطراتشو بنویسه ...تا حالا صبر کردم!!!...وقتی دیدم تو سررسیدش خبری از نوشتن نیست خودم می نویسم براش تا یادگاری بمونه و لذتشو ببره...

دل آرام اول خرداد تعطیل شد!!! ما هم قرار بود اواخر خرداد جابجا شیم...گفته بودم که اصلا ما این جابجایی رو به خاطر دل آرام داشتیم...برای اینکه کمتر تو خونه تنها بمونه کلاسهای روزهای زوج مدرسه که شنا و زبان بود ثبت نام کردیم ...روزهای فردهم می بردمش پیش بابام...

ما از همان اول خرداد آروم آروم شروع کردیم به بستن وسایل ...ولی بلاتکلیفی خریدار در پرداخت پول ...ما رو هم بلاتکلیف گذاشت و تا اواسط تیر ماه ما وسط 30 تا کارتن بسته بندی شده نشسته بودیم و حرص می خوردیم!!!...هرچند اون روزها پر شد از خاطرات ریز ودرشت برای دل آرام...ما یه همسایه داشتیم که دو تا بچه هم سن و سال دل آرام داشتن یه پسر به نام دانا و یه دختر به نام مانا که معمولا به جز چند قهر و آشتی کودکانه خیلی خوب باهم بازی می کردن...تو این ماه آخر که ما اونجا بودیم من برای اینکه دل آرام بتونه لذت تعطیلات رو حس کنه هر روز عصر یه قرار بازی با این بچه می ذاشت و منم با همه خستگی وقتی از سر کار می اومدم یه عصرونه (ساندویچ، پیتزا، ساندویچ میکر...یا انواع نوشیدنی های خنک و تابستانی که دل آرام خیلی دوست داره مثل میلک شیک توت فرنگی یا طالبی...) رو آماده می کردم و ازشون پذیرایی می کردم...و روزهایی که به دلیل کلاسهای مختلفی که دل آرام یا مانا داشتن و قرار بازی و عصرونه کنسل میشد (از اونجاییکه دل آرام عاشق پیک نیک رفتنه)من همون ساندویچو آماده می کردم و می رفتیم بیرون و غذامونو اونجا می خوردیم...

چند تا پنچ شنبه و جمعه هم برای خریدهای ریز و درشت خونه جدید رفتیم بیرون... وقتی با خود دل آرام برای چیدمان اتاق جدیدش همفکری کردیم قرار بر این شد که یه تغییر دکوراسیون تازه بدیم به اتاقش هرچند به دلیل کمبود جا مجبور شدیم کتابخونه خودمونو بذاریم تو اتاق دل آرام و این باعث شد دخترم از داشتن میز و آیینه صرف نظر کنه و بسیار زیاد با ما همکاری کرد...

جابجایی با همه فراز و نشیبش اواخر تیرماه انجام شد وما بالاخره با یه آرامش نسبی ماه رمضون رو شروع کردیم...دل آرام دو یا سه روز روزه کله گنجشکی گرفت که من شب اول بهش یه جایزه کوچولو دادم...از اونجاییکه ماه رمضون ساعت اداری ما شده بود 9 صبح تا 2 بعد از ظهر خیلی بیشتر می تونستم کنار دل آرام باشم... ماه رمضون امسال یکی از بهترین ماه رمضونهای زندگی من بود...در نهایت آرامش گذشت چند تا کتاب ریز و درشت خوندم و کلی کسر خوابمو جبران کردم...خیلی آرمشی بود برام خیلی ...

از 17 مرداد تا به مدت 10 روز کاری تعطیلات تابستانی دادن بهمون ...که تونستیم یه سفر سه روزه بریم کلاردشت...که به دل آرام خیلی خوش گذشت...این اولین تجربه سفر دسته جمعی بود که با خاله و دایی و دختر خاله هاش به شمال داشت...

از اونجاییکه از آخر مرداد کلیه کلاسهای تابستانی مدرسه تعطیل شد دل آرام هم تعطیل شده و مونده تو خونه و فقط کلاس پیانو یک روز در هفته براش مونده...

این هفته دل آرامو بردیم آتلیه و با کلی تاخیر (از زمان تولدش) ازش عکس گرفتیم...

دیگه چیزی از تعطیلات نمونده...

بوی مهر و پاییز از همین الان داره منو مست می کنه...بی قرارشم...

/ 37 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمین

چه فرشته ای ماشا الا

مایتا

[لبخند]عزیزم چقدر شما خوشگلی

دلارام

خیلی جالب و قشنگ بود دلارام جان مرسی[قلب][قلب][گل]

[گل]

بیتا مامان کیان و کیارش

خدای من باورم نشد این همون دل آرام کوچولوی خودمون باشه خیلی وقت بود که بیخبر بودم ازتونننننننننننننننننن خانم خوشگل ما الان چند سالشه؟؟؟؟؟ ببوسش الهام جون[قلب]

بهنام

وای خدای من این دل ارام خانوم واقعا دل ارامه به که چه زیباست الهی فداش بشم ،ای کاش خدا یه دخترم به من میداد مثله دل ارام خانوم باشه الهی درد و بلاش بخوره به سرم[گل]

اندریا

سلام به وب دختر خوشکل ما هم سر بزن خوشحال میشم لینکمون کنی