دیشب موقع خواب ...وقتی باباش داشت براش قصه می گفت...دل آرام کتاب شیمو رو دستش گرفته بود و باباش از روش می خوند...و هر موقع که مطلب هر صفحه تموم می شد دل آرام خودش ورق می زد...یکی دو بار که ورق زد...

دل آرام:بابا اگه شما کتابو دستت بگیری من خیلی راحت ترم ها...

باباش:لبخندچشم...

حین خوندن داستان آرو مآروم صدای باباش گرفت...

دل آرام:سرفه کن...صدا تو صاف کن ...بعدا بخون...

باباش:تعجببله...چشم...

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر مامان کیارش

سلام الهام جون[گل] قربونش برم من با این شیرین زبونیاش[قلب][خنده]هزار بار ببوسش[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][خداحافظ]

ننه گلی

سلام عجب سیستم منطقی ای داره [تعجب]

سوری مامان عسل

سلام خانومی. الهی قربونش برم با این طرز حرف زدنش که دل می بره. دخملی تو خیلی شیرینی ها ها. می بوسمت[ماچ][بغل]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خوب باباجون باید کارشون رو خودشون انجام بدن. نصفه نیمه که نمیشه .[گل][گل]

پارمیدا

[قهقهه][چشمک] خب دل آرام راهش رو هم یاد باباییش داده دیگه!!!![ماچ][قلب]

مامان سارا

سلام خوبي ماماني ماشالا چه دختر نازي داري مرسي كه وبلاگ دخمل من سرزدي بازم بيا راستي من لينكت كردمااااااااااا[قلب][ماچ]