روز شنبه با دل آرام رفته بودیم خرید...

اولین کاری که کردم یه دامن زمستونی که خوشش اومده بود براش خریدم...تو مغازه هنوز با آقای فروشنده داشتم حرف می زدم...دیدم دل آرام هی پالتوی منو می کشه ...بهش می گم چی می گی؟

میگه:وقتی دامنو خریدیم بهم بگو مبارکت باشه دخترم...

من و آقای فروشنده:خندهخنده

موقع برگشت طفلی خیلی خسته شده بود...یه مسافتی رو باید باهم پیاده می رفتیم تا به کوچه مون برسیم(تاکسی خور نیست این مسیرناراحت)...مونده بودم چجوری راضیش کنم این راه رو بیاد...

من:دل آرام بیا باهم تا ۵٠ بشمریم...اینطوری سریع تر می رسیم...

دل آرام:باشه...من خودم می شمرم...

و شروع کرد...١...٢...٣...۴...۵...۶...

خیلی خوب و درست می شمرد...رسید به ٢٠ دیدم خیلی خوب داره ادامه می ده...٢١...٢٢...٢٣...

بعد رسید به ٣٠ و همچنان ادامه داد...

خیلی تعجب کردم ...رسید به ۴٠...۴١...۴٢...

دیگه داشتم شاخ در میاوردم...

رسید به ۵٠...۵١...۵٢...تا ۵٩...و ۶٠

من:تعجبتعجبدر حالیکه ناباورانه نگاهش می کردم...

دل آرام:مامان ...بعد از 60 چند بود...؟؟؟

من:سکوت...

دل آرام:15 نبود؟؟؟؟

من:نیشخند

 

/ 36 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر مامان کیارش

سلام عزیزم[گل] یلدا پیشاپیش مبارک[لبخند]...شاد ترین لحظات را در بلندترین شب سال براتون آرزو دارم.[قلب][ماچ][خداحافظ]

fariba

سلام عزیزم.بیا کمک. به دوستات هم بگو بیان نظر بدن.

fariba

سلام عزیزم.بیا کمک. به دوستات هم بگو بیان نظر بدن.

fariba

سلام عزیزم.بیا کمک. به دوستات هم بگو بیان نظر بدن.

محیا

[قهقهه][قهقهه][خنده][گریه]