دیروز عصر دیدم از تو اتاقش داره صدای داد و قال میاد ...رفتم دم در اتاق ببینم چه خبره...دیدم دل آرام عروسکشو گذاشته جلوش و داره تند تند سرش داد میزنه:

دل آرام (رو به عروسک):عصبانیسارا...سارا...گفتم بگو اسمت چیه؟

                              عصبانیمگه من با تو نیستم چرا جواب نمی دی؟؟اسمتو بگو؟!!

من:تعجب...دل آرام چرا اینقدر عصبانی هستی...تو که اسمشو می دونی...پس چرا می پرسی؟

دل آرام(یه کم فکر کرد):می دونی چرا ...چونکه زیراچشمک...

********************

به باباش زنگ زد...یه کم که حرف زد باباش گفت:گوشی رو بده به مامانت...منم که حرفم تموم شد قطع کردم...دو دقیقه بعد اومده میگه می خوام به بابا زنگ بزنم...

من:الان حرف زدی دخترم...

دل آرام:نه کم حرف زدم...می خوام زیاد حرف بزنم...

من:الان میاد خونه زیاد باهاش حرف بزن...

دل آرام: الان بیچاره تو ترافیک مونده...می دونیناراحت...آخه طفلکی مونده تو ترافیک سنگین{واژه ها رو دارین که}...می خوام باهاش حرف بزنم...آخه حرفم نصفه مونده...

من(تو دلم): بالاخره دلت برای بابات سوخت !!!...یا حرفت نصفه مونده؟؟؟

/ 3 نظر / 8 بازدید
سوری مامان عسل

سلام خانومی. دلارام جون آخه می دونی خیلی دوستت دارم. چرا ؟ چونکه زیرا. از بس شیرین زبونی و دل خاله سوری رو می بری. [ماچ][بغل]

دایی

سلام!! حالا خوبه گفتم این عکسه ضایع است ها!!!! خیلی باحالی! راستی از بابت کادوت بازم ممنون

مامان آرتا.نسیمه

امان از دست این دخترای بابایی[چشمک][تایید] آرتا هم که اصلا نمیذاره من با باباش حرف بزنم .میگه بگو من بهش میگم[عصبانی][چشمک]