تو این مدت که کامپیوترم خراب بود خیلی فکر کردم...به اینکه اصلا بیامو نوع نوشتنم رو عوض کنم...مثلا مثل نوشین بنویسم ...اینکار حسنش اینه که خاطرات(خوب یا بد) با تمام جزئیات ثبت می شه ...که خیلی می تونه جالب باشه...

یا مثلا  مثل "خانوم الف "بنویسم که خیلی آموزنده و کاربردی می نویسه...

یا اینکه اصلا یه مدت نوشته هایی رو بنویسم که مدتهاست فکرم رو درگیر کردن...

دیروز داشتم دفترخاطراتمو ورق می زدم ...دیدم در فروردین 86 یه مطلبی نوشتم که به نظرم جالب بود...

یعنی راستش آرزو  دی ماه سال 85 یه مطلبی نوشته بود در مورد بچه...که وقتی اونروز خوندمش یه چند دقیقه ای خیره به مانیتور نگاه می کردمو و گریه کردم...و چند ماه بعد من در جواب آرزو در نهایت خستگی براش نوشتم:

بچه

 یعنی:پابرهنه در خانه راه رفتن تا حتی صدای صندل تو خوابش را بهم نریزد... 

یعنی: وقتی خواب است بی صدا حرف زدن و با ولوم 3 تلویزیون دیدن...

یعنی:وقتی خواب است تلفن را از پریز کشیدن...موبایل را خاموش کردن...وبی خبری از همه کس و از هرچه مهم یا غیر مهم است تا او آسوده باشد...

یعنی:وقتی خسته ای و آرزوی داشتن کوچکترین استراحتی را داری همه خواسته های او را بر خودت ترجیح دهی...

یعنی:برای تهیه غذای تازه روزانه او...برای اینکه هر روز غذایش تازه باشد و از 7 گروه غذایی حتما استفاده شود با همه خستگی های روحی و جسمی ناشی از استرس های تمام نشدنی به چندین مغازه رفتن...مواد اولیه تازه خریداری کردن...بعد با همه خستگی اول بچه را که در ماشین به خواب رفته ازپارکینگ تا درب خانه بغل کردن...با هزار مکافات (بچه بغل...کیف به دست...ساک مهد کودک رو دوش...)کلید را چرخاندن و بچه را به تختش رساندن...بعد دوباره تا ماشین رفتنو کلی خرید را تا خانه حمل کردن...بعد جمع و جور کردن...و پاک کردنو ...خرد کردن...و آماده کردن....

و بعد

با هزار شعر و آواز و التماس و قصه و حکایت 3-2 قاشق به او خوراندن...!!!

و فردا همه چیز از نو...

یعنی:وقتی از مهد کودک تماس می گیرند یه کم تب داره بیاین ببرینش...طپش قلب گرفتن...مرخصی گرفتن...با شتاب تا مهد رفتن...در آغوشش کشیدن...تا خانه برایش شعر خواندن...دستانش را نوازش کردن...دلداریش دادن...بهانه هایش را حوصله کردن...سر راه داروخانه رفتن...دارو خریدن...از سوپری خرید کردن...آوردن... خوراندن ...و انرژی دادن ...و انرژی دادن...و انرژی دادن و...آخر شب که بالاخره او کمی سر حال می شود و آرام به خواب می رود خودت پس  می افتی و بی هوش می شوی!!!

یعنی:وقتی خودت آنقدر خسته ای که یکساعت است تشنه ای ولی توان بلند شدن و آب خوردن نداری ولی وقتی او می گوید "آب آب" بلند می شوی و به او آب می دهی ...و با اینهمه یادت می رود خودت هم تشنه بودی و یک لیوان آب بخوری ...فقط یک فنجان به او آب می دهی و بر می گردی!!!

یعنی:در هوای سرد لباس گرم و کاپشن و شال و کلاه و چکمه و دستکش به او می پوشانی ولی خودت آنقدر هولی که یا شالت را نمی اندازی... یادستکشت جا می ماند ...یا چتر بر نمی داری...

 

 

پ.ن:این متن خیلی طولانی بود...کوتاهش کردم...

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو مامان آرش

الهام جون سلام خوبی؟ دقیقاً همینطوره که میگی ما مامانها تک تک این جملات را لحظه به لحظه حس میکنیم. الهی سلامت باشند این شیطونکها که به تمام این مسائل می ارزه. [ماچ]

نسترن مامان باران

سلام عزیزم خیلی از خوندن توصیف هایی که کردی لذت بردم.ببوس دختر قشنگت رو...[ماچ]

نسترن مامان باران

سلام عزیزم خیلی از خوندن توصیف هایی که کردی لذت بردم.ببوس دختر قشنگت رو...[ماچ]

سحر (درنگ)

سلام خوشحالم که باز نوشتی![قلب] متن جالب و قشنگی بود! هرجوری بنویسی دوستت داریم[قلب] مواظب خودت باش

یه مامان(مریم)

و من میگم بچه یعنی عشق..........نفس.........زندگی و بچه یعنی همه چیز [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

دلتنگی های یک عمه

گل برای گل_________@@@@@@@@ ________@@@________@@_____@@@@@@@ ________@@___________@@__@@@______@@ ________@@____________@@@__________@@ __________@@________________________@@ ____@@@@@@______@@@@@___________@@ __@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@ __@@____________@@@@@@@@@_______@@ _@@____________@@@@@@@@@@_____@@ _@@____________@@@@@@@@@___@@@ _@@@___________@@@@@@@______@@ __@@@@__________@@@@@________@@ ____@@@@@@_______________________@@ _________@@_________________________@@ ________@@___________@@___________@@ ________@@@________@@@@@@@@@@@ _________@@@_____@@@_@@@@@@@ __________@@@@@@@ ___________@@@@@_@ ____________________@ ____________________@ _____________________@ ______________________@ ______________________@____@@@ ______________@@@@__@__@_____@ _____________@_______@@@___@@ ________________@@@____@__@@ _______________________@ ______________________@

ثمانه مامان مهدیار

سلام. آخی یاد دو سه سال پیش انداختیم که همیشه تلفن رو قطع میکردم تن این کوچولوهل به ناز طبیبان نیازمند مباد[قلب]

مامان رزی

با سلام من هم خیلی خوشم اومد. دقیقاَ همین طوره و همیشه با خودم می گم که ای کاش بچه های ما که خیلی با کودکی ما فرق دارند انقدر عاطفه داشته باشند که خستگی این روزها از تن ما دربیاد

دریا

چقدر مادری را خوب توصیف کردین