دیشب  من خیلی خسته بودم...بابای دل آرام هم به من گفت:اصلا از من نخواه که قصه بگم ...واقعا خسته ام و نمی تونم...

 از خستگی رفتمو روی تخت افتادمو داشتم فکر می کردم چطوری دل آرامو راضی کنم بدون قصه بخوابه...که یهو دیدم دل آرام با یه دور خیز خودشو انداخت روی من...(که البته با این شوک ناگهانی تقریبا نصف خوابم پرید...سبز)

بعد درحالیکه دستاشو حلقه کرده بود دور گردنم و به صورتم خیره شده بود(ولی معلوم بود فکرش جای دیگس)بهم گفت:نمی دونم کی بزرگ میشم...ناراحت؟؟؟...باکی ازدواج می کنم...؟؟؟

من: (آیکون  از تعجب شاخ درآورده و خواب کاملا از سرش پریده)  تعجب

دل آرام:بگردم یکی رو پیدا کنم غمگینم نکنه...  مژه

من: (آیکون از تعجب نفسش بند اومده)  تعجب

دل آرام(در حالیکه همچنان به من خیره شده بود ولی به چیز دیگه ای فکر می کرد): یکی باشه که اشکم رو  در نیاره...  خیال باطل

من: (آیکون از شدت شوک وارد شده حرف نمی تونه بزنه)  تعجب

دل آرام: بگردم یه پسر خوب پیدا کنم...

من:نیشخندتعجبنیشخندتعجبتعجب...دخترم این حرفها مناسب سن شما نیست...شما هنوز خیلی کوچولویی...باید بزرگ شی...بری مدرسه...بری دانشگاه...اونوقت باهم راجع بهش حرف می زنیم...حالا هم بدو برو تو تختت بخواب که فرشته مهربون الان میاد تو اتاقت برات جایزه بذاره ..می بینه تو تختت نیستی ...بعد جایزه رو با خودش می بره ها...می بره می ذاره زیر بالش یه بچه خوب دیگه که تو تختش خوابیده...قلب

و دل آرام در حالیکه همچنان فکر میکرد...رفت به سمت اتاقش...

 

/ 42 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میتی و ماهیش

[نیشخند][نیشخند]

زمانه مامان پرهام

سلام خانمی! دختر آینده نگر داری مگه بد عزیزم قربون فکر کردن و گشتن و پیدا کردنش من پسرم را پیشنهاد می کنم خیلی مهربون و با احساسه فقط از دل آرام کوچکتره که میگیم مد [چشمک] ببوس دل آرام را

بهار بانو

سلام چه دخمل نازی ماشاله به منم سر بزنین

آرام

مامان الهام مگه که من دستم به این دختر نازنین و خوش زبون تو نرسه. آنچنان ماچش کنم که نگو و نپرس. برای هر سه تاتون سلامتی و شادی و آرامش آرزو می کنم.

آرام

منم بودم مخم سوت می کشید خانومی. نمی دونم این بچه ها این حرفها رو از کجا می آرن.